مهـــــتاب هــــمیشه ســـــــبز

پروردگارم گفته بودم : بیا .... نیامدی ؟ من از جهانِ بی "تو"می ترسم ...

مهـــــتاب هــــمیشه ســـــــبز

پروردگارم گفته بودم : بیا .... نیامدی ؟ من از جهانِ بی "تو"می ترسم ...

هر وقت دلم میگیره میام ... 

چه بد که انقدر زوووود و خارج از تصور دلم گرفت دوباره ...خدایا خداوندا ... حواست هست؟ 

نگو فلان و بهمان ... چیزی که توی ذهن من هست از توست ... یعنی هست که من همیشه خواستم ... نگو یه بخشیش رو میشه داشت ... پس چرا من هستم ؟ 

خدایا ... خداوندا... 

اشتباه کردم ؟ 

راهم غلط بود ؟ 

گول شیطونُ خوردم ؟ 

خدایا من از مدل خودم دست نمیکشم کمک کن .... فقط راستی پاکی همین . خوب مطلق

خدایا ... خداوندا...

 

ما که نفهمیدم چی شد ... 

شما فهمیدین به ما هم بگید .... frown

 

نمیدونم کجایی و در چه حال ... چون اصلن مهم نبوده و نیست و نخواهد بود  برام  ....

ولی بعضی وقتا یه اتفاق هایی تو زندگیم می افته که نمیدونم چرا فکر میکنم از دعاهای توئه!!!

 اما بعد میگم ...:. خدایا مگه میشه ؟ باید خواسته دو طرفه باشه که جواب بده یا نه ؟ 

و بعد باز بخاطر نوع دعای خودم شک میکنم .... شک نه وحشت میکنم .... 

 

نه دلم میخواد بدونم .... !!!

نه دلم میخواد ندونم.... !!

فقط میترسم و از این حال سوالی خودم متنفرم 

اما فقط از خدا از ته ته ته دلم میخوام که دیگه دعایی نداشته باشی ....

همین.

یاد گذشته هااااااا که میافتم .... البته افتادم الان 

تو این آینده ای که الان هستم ....

با خودم میگم خیلیا خیلی الکی مثلن عاشق شدن .....

عاشق تو ...

عاشق بغل دستیمون...

عاشق خانواده و فامیل و که و که....

و حتی همین اطرافیانمون پیش اومده که دیدیم الکی مثلن عاشق شدن....

 

خیلی از این الکیا الان واسه همین بعضیا خنده داره ....

من عاشق اون دلیلای خنده دار مثلن عاشقیشونم....

 

عاشقی .... به به .... زیباترین وصف دنیا .....smiley

حسی که ،وجودی که با هیییییییییچ حس مبتذلی محاله که آمیخته بشه ....  

 

تو را که عشق نداری 

تو را رواست بخسب

 

مولانا

 

 

۵...

پنج.... :)



 

من که تسبیح نبودم ، تو مرا چرخاندی
مشت بر مهره تنهایی من پیچاندی
مهر دستان تو دنبال دعایی می گشت
بارها دور زدی ذهن مرا گرداندی
ذکرها گفتی و بر گفته خود خندیدی
از همین نغمه ی تاریک مرا ترساندی
بر لبت نام خدا بود،"خدا شاهد ماست"
بر لبت نام خدا بود و مرا رقصاندی!
دست ویرانگر تو عادت چرخیدن داشت
عادتت را به غلط چرخه ایمان خواندی
قلب صد پاره من مهره صد دانه نبود
تو ولی گشتی و این گمشده را لرزاندی
جمع کن، رشته ایمان دلم پاره شدست
من که تسبیح نبودم، تو چرا چرخاندی؟
نغمه رضایی
چیزی به نام شعر از من جدا شده است ....
چیزی به نام عشق از من جدا شده است....
تکرار های پی در پی من تنها برای جلب تردیدهای من است... 
من با شعر های دیگران دوباره به جهان خودم برمیگردم .... اما اینبار با رنجی از تهی ! 
با گنجی از نخست ! با کوششی کثیف ! با شک با یقین ! با ترس با سوال ....

× کاش می فهمیدم چرا انقدر مدام سوال دارم خسته شدم 

فیلم "نفس" ...... 

نقش بهار توی فیلم نفس همیشه منو یاد خودم انداخته .... 

فیلمی ک روزی دوبار می دیدم و حفظش بودم تا اینکه حذفش کردم که نبینم ....

اونجا که کتاب رو انداخت توی آب و گفت ننه آقا راست میگه هرکی زیاد کتاب بخونه "دیوونه" میشه ....

منم قبل از مدرسه رفتنم از بس کتاب خوندن رو دوست داشتم همیشه برام کتاب میخریدن و میخوندن تا خودم بلد شده بودم خوندنو و منتظر بودم بیشتر بلد بشم تا اول دبستان ک تابستونش اولین کتاب وحشتناک زندگیم رو خوندم تا بعد از مدرسه تا تموم شدنش .... 

همش میخواستم زودتر مدرسه تموم بشه ک آزاد باشم واسه خوندن  ... دوست داشتم مدرسه نمی رفتم ... 

بعد ک اختیار دانشگاه با خودم شد تصمیمای جدی گرفتم واسه خودم بودن...

اما الان خیلی از خودم میترسم ... من پر از سوالم .... پر از شک ... تردید .... دو دلی ..... ترس .... سوال سوال سوال .....انقدر خوندم و خوندم ک الان از ترس سوال جدید میترسم ک بخونم .... حتی میترسم بپرسم آخه نمیخوام جوابی ک از سر خودخواهی و خودباوری هست بشنوم ... نمیخوام اگه بلد نیستن بگن این فکرا چیه .... 

میترسم یه روز ببینم دیگه نیستم .... 

کاش منم از اول کتابارو انداخته‌اند بودم توی آب ... جای تنهایی نشستن و کتاب خوندن 

کنجکاوی وحشتناکم کار دستم داده ..... 

اصل زندگیم داره از دستم میره و من ترسیدم .......  

خداجون ؟ خودت آگاه ب کل منی .... التماسن

پروردگارم ..... هستی ؟


پروردگارم .... 

فکر میکردم که توی این این روزهای آخر سال چیزای خیلی خوبی رو قراره تو پرونده وب سایت خاک گرفته ام بنویسم ....

اما الان که دارم فکر میکنم ، بر عکس اون چیزی که دارم میگم و خواسته قلبیم بود  همیشه به نشدنا فکر کردم .... 

نکنه نخوای؟

نکنه اشتباه کردم؟

نکنه دروغ باشه ؟

نکنه همه اینا نشونس واسه من ؟

بدی ماجرا که چه عرض کنم مزخرف ترین جای ماجرا جاهایی بود ک پروردگارم خودت شاهدشی ...

حالا محکم و قوی اومدم جلو ک بهم بگی این چهار سال همه اون اتفاق های بعد از دعا ... همه اون اتفاق های نزدیکه شدن ها ....همه برای چی بود ؟ نذار ازت بپرسم پروردگارم هستی ؟ میخوام بگم پروردگارم سپاسگزارم ....

بهم بگو حتی اگه به اشتباه فکر کردم ک تو فرستادی... خودت میدونی چه حالی ام و تو چه سوالای ترسناکی گیر افتادم 

پروردگارم تو رو به لحظه ی آفرینشت قسم منو یک دل کن و قرص ....