چیزی نمی ماند...

و تنها به گل های سرخ گلدان های خالی خیره بود...

سر از چیزی در نمی آورد اما ... چیزهای زیادی میدانست که هنوز برایش روشن نبود...

گاهی خیال میکرد این همه سکوت نشانه کدام رضایت است که تا ته هرآنچه باید می رفت، نمیرفت اما همچنان منتظر بود !!!

معجزه های ناپیدا فقط در چنگال ذهن های مریض به تکاپو افتاده اند... درست در نقطه ای که مرا از من جدا خواهد کرد و فراسوی مرا به رخ هرآنچه بوده ام خواهد کشید...

نه رخ گرد مهتاب و نه شبانه های گرفتار...

چیزی به نام "شروع"...